داستان‌های واقعی و آموزنده عمومی

داستان کوتاه و واقعی من در برخورد با رعد و برق (کاش به دنبال توپم نمی‌رفتم)

0
خواهشمندیم برای پسندیدن ویدیوها ورود به سایت یا ثبت‌نام کنید

شنیدین که میگن رعد و برق دوبار به یه جا نمیزنه؟ اگه داستان کوتاه و واقعی منو گوش بدین میفهمین که اینجوری نیست.

دیوید فریاد زد  “گل”  و محکم شوت زد، توپ از بالای حصار به داخل جنگل پرت شد.

” ای بابا چرا این کارو میکنی؟ پدرم همین دیروز این توپ رو برام گرفت اگه گمش کنم حسابی عصبانی میشه”

“هاها، پسر پشت حصاره دیگه، مثل همیشه برو اونور و بیارش. خب من باید برم. فردا تو مدرسه میبینمت”

“باشه میبینمت”

داستان کوتاه و واقعی من در مواجه با رعد و برق
داستان کوتاه و واقعی من در مواجه با رعد و برق

از بالای فنس ها پریدم اونور، این اولین باری نبود که توپمو تو جنگل پشت خونمون گم میکردم، اما این یکی کاملا نو بود و اگه گمش میکردم پدرم قطعا عصبانی میشد. داخل جنگل داشتم دنبال توپم میگشتم درحالیکه با خودم فکر میکردم، چطوری میشه اینقدر دور شده باشه؟ بعد از حدود 20 دقیقه گشتن میخواستم بیخیالش بشم، اما چهره عصبانی پدرم درحالیکه سرم داد میکشید اومد جلو چشمام و گفتم: ” اره دقیقا این چیزیه که در انتظارمه” بعد به اطراف نگاه کردم، نمیدونستم کجا هستم فهمیدم گم شدم.

داخل جنگل به اطراف نگاه کردم، نمیدونستم کجا هستم فهمیدم گم شدم.
داخل جنگل به اطراف نگاه کردم، نمیدونستم کجا هستم فهمیدم گم شدم.

در ادامه این داستان کوتاه:

من زمان زیادی رو به داخل اعماق جنگل دویده بودم و دیگه نمیدونستم کدوم راه خونه ست. دور خودم میچرخیدم تا راهمو پیدا کنم که متوجه شدم یه چیزی تکون میخوره.

دور خودم میچرخیدم تا راهمو پیدا کنم
دور خودم میچرخیدم تا راهمو پیدا کنم

ترسیده بودم اما وقتی دقیق تر نگاه کردم یه چیزی به نظرم آشنا اومد، آره اون توپ من بود. چندتا راکون داشتن باهاش بازی میکردن. احتمالا اونا توپمو با خودشون داخل جنگل آورده بودن. حالا فهمیده بودم چرا اینقدر دور شده بود. خیلی خوشحال شدم، راکون هارو دور کردم و روی تنه ی یه درخت نشستم و به آسمون نگاه میکردم، با خودم گفتمم چه آرامشی، حداقل حالا یکی از نگرانی هام کم شد. آسمون ابری شده بود و داشت بارون میگرفت.

آسمون ابری شده بود و داشت بارون میگرفت.
آسمون ابری شده بود و داشت بارون میگرفت.

پس توپمو برداشتم و سعی کردم راهی رو که اومده بودم برگردم تا شاید راه خونه رو پیدا کنم. بعد از حدود پنج دقیقه صدای خیلی بلند و نزدیکی منو سر جام خشک کرد. چرخیدم ببینم صدا از کجا بود که رعد و برق دیگه ای به زمین زد که فقط چند متر با جاییکه من ایستاده بودم فاصله داشت. فکر میکردم رعد و برق واقعا دو بار به یه جا نمیزنه. من کنجکاو شده بودم که ببینم جاییکه صاعقه زده بود چه شکلی شده. ازخودم پرسیدم: برم نگاه کنم؟ یا به راهم ادامه بدم؟ تصمیم گرفتم برم و یه نگاه بندازم.

فکر میکردم رعد و برق واقعا دو بار به یه جا نمیزنه.
فکر میکردم رعد و برق واقعا دو بار به یه جا نمیزنه.

وقتی به اونجا رسیدم چند ثانیه به زمین نگاه کردم، وبعد…. یه رعد و برق دیگه…. اما این بار خیلی نزدیکتر به من… چیزی که من حس کردم نوری سفید، کور کننده و گرم بود. این آخرین چیزیه که یادمه…

داستان کوتاه من به جایی رسید که چند ثانیه به زمین نگاه کردم، وبعد ... یه رعد و برق دیگه...
داستان کوتاه من به جایی رسید که چند ثانیه به زمین نگاه کردم، وبعد … یه رعد و برق دیگه…

بعد از اون، همه چیز تار بود. با صدای گریه مادرم و صحبت کردن پدرم بیدار شدم. از مادرم پرسیدم: مامان من کجام؟ چرا نمتونم چیزی رو ببینم؟  صدای یه نفر دیگه رو شنیدم که جواب داد: تو الان تو بیمارستانی و خیلی خوش شانسی که هنوز زنده ای پسر، تقریبا صاعقه بهت برخورد کرده و متاسفانه نتونستی فرار کنی و کمی آسیب دیدی.

متاسفانه رعد و برق بهم برخورد کرده بود و آسیب دیدم.
متاسفانه رعد و برق بهم برخورد کرده بود و آسیب دیدم.

چشمای من الان به نور خیلی حساس شده، اگه چشمام بیشتر از سه دقیقه در معرض نور طبیعی قرار بگیره، انگار چیزی رو تو چشمم آتیش زدن. هر نوری به صورتم بخوره احساس سوزش شدید تا مدتی اذیتم میکنه. مثلا نمیتونم با فلش عکس بگیرم چون نورش خیلی زیاده. یا نمیتونم به سینما برم چون هیچی نمیبینم. اما یه هفته بعد از زدن عینک آفتابی تونستم هر روز بهتر و بهتر ببینم. کم کم دوباره میتونم با دوستام بازی کنم. همه چیز داره به حالت عادی برمیگرده.

هر نوری به صورتم میخورد احساس سوزش شدید تا مدتی اذیتم می‌کرد.
هر نوری به صورتم میخورد احساس سوزش شدید تا مدتی اذیتم می‌کرد.

اما تا امروز من هنوز هم از خودم میپرسم، چی میشد اگه به جای رفتن به اونجا به خونه برمیگشتم؟ اما بعدش به خودم یادآوری میکنم که من نمیتونم گذشته رو تغییر بدم ولی میتونم آینده روشنی برای خودم بسازم و اتفاقات گذشته نباید تاثیری روی آینده م بزاره. راستشو بخواید من به خودم به خاطر کسی که هستم و حس کنجکاویم افتخار میکنم، و اگه کسی بگه من عجیب و غریبم، راستش اصلا برام مهم نیست. من میدونم کی هستم و به قضاوت دیگران توجه نمیکنم. هرگز حاضر نیستم خودمو به خاطر نظر دیگران تغییر بدم.

همیشه به خودم یادآوری میکنم که من نمیتونم گذشته رو تغییر بدم، ولی میتونم آینده روشنی برای خودم بسازم
همیشه به خودم یادآوری میکنم که من نمیتونم گذشته رو تغییر بدم، ولی میتونم آینده روشنی برای خودم بسازم

فکر کنم حالا بعد شنیدن داستان کوتاه و واقعی من فهمیدین اینکه رعد و برق دوبار به یه جا نمیزنه درست نیست؟ این فقط یه باور قدیمیه که به ضرب المثل تبدیل شده، و برای وقتی میخوان به کسی که خیلی خوش شانس یا خیلی بد شانسه بگن این شرایط دائمی نیست به کار میبرن. اما در حقیقت این درست نیست.

بعد شنیدن داستان کوتاه و واقعی من فهمیدین اینکه رعد و برق دوبار به یه جا نمیزنه درست نیست
بعد شنیدن داستان کوتاه و واقعی من فهمیدین اینکه رعد و برق دوبار به یه جا نمیزنه درست نیست
داستان موفقیت‌های سامسونگ و رشد عجیب این شرکت فناوری
داستان زندگی جی کی رولینگ (نویسنده کتابهای هری پاتر)

کاربرانی که این ویدیو را لایک کنند، در اینجا نمایش داده می‌شوند

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *